خانه » اخبار » همان پیکان سوار می‌شوم تا مردم مرتکب غیبت نشوند

همان پیکان سوار می‌شوم تا مردم مرتکب غیبت نشوند

سردار شهید حمیدرضا نوبخت از فرماندهان به نام لشکر ویژه 25 کربلا

سردار شهید حمیدرضا نوبخت از فرماندهان به نام لشکر ویژه ۲۵ کربلا، علمدار غیوری بود که همانطور که آرزو داشت در دشت شلمچه به همراه دو تن دیگر از بهترین سرداران دیار علویان «سرلشکر شهید محمدحسن طوسی و سردار شهید سیدمنصور نبوی» به آسمان پر کشید.
چند خاطره کوتاه از سیره عملی و اخلاقی این شهید بزرگوار تقدیم به مخاطبان گرامی می شود.
در طول مدتی که حمیدرضا در جبهه حضور داشت، فقط برای دیدار اقوام و خانواده از مرخصی استفاده می‌کرد، در این فرصت هم به دیدار امام جمعه و مسئولان شهر می رفت و نیاز ها و مشکلات رزمندگان را با آنان مطرح می کرد.
به خانواده های شهیدان و مجروحان جنگ نیز سر می زد، یک بار که می خواست به مرخصی برود، فرمانده لشکر «سردار مرتضی قربانی» خودرویی مدل بالا در اختیارش گذاشت تا به کارهایش برسد.
یکی از همرزمانش می گوید: وقتی که در شهر بودم، او را سوار پیکان دیدم، با تعجب دلیلش را پرسیدم، پس از اندکی تامل گفت: «این مردم هر چند وقت عزیزی را تشییع می کنند و نمی دانند که ما چه کاره ایم و چه می کنیم. می ترسم که با سوار شدن در آن باعث شوم مردم مرتکب غیبت و گناه شوند، فراهم کردن زمینه غیبت به همان اندازه گناه است.»
هرگز احساس خستگی نمی کرد و همواره می گفت کار در راه خدا خستگی ندارد؛ هنگامی که خسته شدید به یاد سالار شهیدان و روز عاشورا بیفتید. خود همیشه به یاد خدا و سرای آخرت بود. یکی از همرزمانش می گوید: به اتفاق کلیه نیروهای تیپ به هفت تپه آمده بودیم تا استراحت کنیم. به اتفاق کریم پورکاظم از او تقاضای مرخصی کردیم، گفت: «برای چه کاری تقاضای مرخصی می کنید؟» با شنیدن این سخنان خود را جمع و جور کردیم و منتظر ماندیم.
با کمی مکث و مثل همیشه با نگاهی صمیمی و لبخندی به لب گفت: «این را بدانید که خانه دنیا درست می شود اما مهم ساختن خانه آخرت است، باید خانه آخرت را ساخت، آن هم خانه ای زیبا.»
نیروهای تحت امر حمیدرضا شیفته اخلاق و رفتار او بودند، با نیروها رفتاری برادرانه داشت و بیشتر روزها برای سرکشی به نیروهایش به درون چادرها یا سنگرها می رفت تا از روحیات نظامی و نیازهای آنان آگاهی یابد، روزی راننده ای که مأموریتش تمام شده بود اصرار کرد تسویه حساب کند، چون در بابل مستاجر بود و قرارداد اجاره اش تمام شده بود، حمیدرضا چون با کمبود راننده مواجه بود کلید خانه ای را به او داد و گفت: من الان خانواده ام در اهواز هستند و منزل ما در بابلسر خالی است، شما فعلاً از آن استفاده کنید تا بعداً خدا چه بخواهد.
یکی از همرزمان حمیدرضا می گوید: پس از عملیات کربلای ۴ در شبی بارانی، خسته و کوفته درون چادری در هفت تپه استراحت می کردیم، ساعت یازده شب به چادر ما آمد و سفارش‌هایی کرد، سپس به قصد اهواز حرکت کرد تا نزد خانواده‎اش برود، ساعتی بعد متوجه شدیم در مسافتی دور از چادر ماشینی در گل و لای گیر کرده است، حمیدرضا با سر و وضع گلی وارد چادر شد.
تعجب کردیم و گفتیم مگر شما به اهواز نرفته اید؟ گفت: «چرا! در بین راه با خودم فکر کردم فرق من با بچه های داخل چادر چیه؟ هر چه فکر کردم جوابی برای سوال خود نیافتم و برگشتم.» برایش یک دست لباس فرم سپاه آوردیم. وقتی آن را پوشید گفت: «این لباس زیبا بر تن افراد شجاع، با وفا و با ایمان برازنده است، دعا کنید که خداوند به همه ما این شایستگی و توفیق را عنایت فرماید.»

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>